قبل از هر چيز به اين نکته اشاره کنم که جايگاه شعر چه بصورت  تک بيتها و چه به صورت قالب های ديگر شعری ستاره ی سهيلی است در دامان آسمان ادبيات لری.

اشعاری که نُقل باده ی بزم ها و نقل پهلوانی ها و حماسه های دلير مردان ،در رزم ها و مايه ی مبالات و جوهر بزرگ داشت آنها در مرثيه هاست. شعر لری بدون هيچ ترديدی جوششی است و نه کوششی؛موسيقی اش نيز همين طور.آواز کبک دری ،بانگ آبشار،لر لر گوسفندان،جرنگ جرنگ درای،شيهه ی ماديون،چک چک آبها ،وزش باد ها ،همه و همه و در يک کلمه طبيعت، شعر و  موسيقی لر را دلنوازتر از نغمه های داوودی کرده است.عشق لر زاييده ی طبيعت است و سيراب از چشمه سارهای طبيعت؛پس زلال است و صافی ،هم بوی با بابونه های  پشت بام های گلی شان و سر سبز چون دشت «شين بار» مرد لر چون دنا سر با آسمان  می سايدو در عشق نياز به نردبان ماديات ندارد و دلبرانشان جز صداقت کابينی ندارند. اين جاست که عشق از عشقه گرفته نشده است تا بخشکاند ،عشق لر می روياند و شعر لری آبی است که به همراه آفتاب صداقت فتوسنتزعشق را به انجام ميرساند.

عشق لر خدايی است ،عرفان است شهود است؛ اما در شعر لری بيشتر سخن از صورت است تا صورت نگار و اين نه بدان معناست که از صورت نگار غافلند که اينان همه چيز را جلوه ی او می دانند و به ثنای او پرداخته اند.

قربون خدای برم که آفريدت       مرحبا و مادری که پروريدت

جواب اين ابهام را من از زبان«مولانا» می گويم که:

عاشقی گر زين سر و گر زآن سر است         عاقبت مارا بدان سر رهبر است

پس اين مجاز که نردبان حقيقت است بايد پای سپر شود تا بدو منتهی شود و گرنه بی نردبان بر بام معرفت نتوان شد.

محور عشق لر يار است و تفنگ و نقطه ی مرکزش طبيعت؛اما مادر را ،وطن را،هم نوع راهم در شعرش فراموش نمی کند .

از ديدگاه نقد زيبايی شناسی آنچه شعر لری را زيبا می کند طبعیت است.که عناصر آن را تشکيل می دهد.

ناله ی تفنگ آهنگ شعر لری است ؛ کوه «تاراز» و «دنا»قالب آن و يار و دلدار قافيه ی آن. شعر لری باطبيعت ميماند و بی آن نيست می شود.تصاوير طبيعی نمايان ترين عناصر اين اشعار هستند.

 جانمازم شَونَمِ مُهرم انارِِِه           ذکر مُ عشق گل قبلم بهارِه

[سجاده ی من شبنم است و مهرم انار،ذکر و سخن من ياد يار است و قبله ی من بهار خرّم]

شاعر لر با ابر بهار ميگريدو با کبک درّ می خواند. سبزه ی لب جوی «چويل» سر چشمه است.«شو مه ،فصل بهار،عهد جووني» مدينه ی فاضله ی شاعر لر است.ملجأ آن «وارگه » يار است وارگهی که در ايل کنون شاعر عاشق بر سر آن آه ميکشد و از فراق يار می گريد. وارگهی که در همسايگی خداست ؛در کنار چشمه سار.

ايل گل بارِِ کردنِ دل هم وَ باره      وُرگِمون هَمسای خدا پای چشمه ساره

[ايل يار من کوچ کرده است و دل گرفتارم هم هوای کوچ در سر دارد جای فرد آمدن يار در همسايگی خدا و در کنار چشمه است] 

چويل جاودانه عنصرخوشبوی شعر لری است مشبه به گيسوی دلدار «تيه کال» است.«برنو بلند» نماد سرو های سهی قد ايل است و تفنگ عثمانی استعاره ی مصرحه ايست از دلربای بی مانندو گه گاهی چشمان سياه محبوب که با مژگان ناوک انداز خود دل بيدلان را نشانه می رود.

پَلَلِت بور بلند ای رنگ و او رنگ       تييَلِت چون عثمانی بام ايکنن جنگ

[گيسوانت بور و بلند و رنگارنگ است و چشمانت  همچون تفنگ عثمانی بامن سر جنگ دارند.  

 

سعدي مي فرمايد:

ما را سر باغ و بوستان نيست        هر جا كه تويي تفرج آن جاست

اما تعبير صميمانه ي شاعر لر را از با يار بودن بشنويم كه:

چه خش من لاي چويل يارت وبات بو       سر چشمه دراز وابي چويل زير پات بو

برگردان: چه خوشايند است كه دركنار چشمه سار بر سبز هاي چويل دراز بكشي و يار در كنار تو آرميده باشد.

 

چه خش مال بار ونه يارت وبات بو      اسب سه زين مخملي و زير پات بو

برگردان.چه زيبا و خوشايند است كه ايل كوچ كند ،يار همراهت باشد و بر اسب سياهي كه زين مخملي دارد سوار باشي.

 

چه خش يار داشته بي عاقل فهميده      سر شو تيش بشيني تا دم سپيده

 

برگردان:چه زيبا و خوشايند است كه ياري عاقل و فهميده داشته باشي  و از ابتداي شب تا سپيده دم در كنار او بنشيني و سخن بگويي.

 شاعر عاشق مي خواهد هميشه با يار باشد و بي او نتواند به سر كند:

تو گلي م بلبلم دورت ايكنم پيت      ار يه روز نبينمت خم ايكشم سيت

برگردان: تو چون گلي و من مانند بلبلم كه عاشقانه گرد تو مي گردم. اگر يك روز تو را نبينم خودم را خواهم كشت.

 

اگر يار باشد خوراك هم نمي خواهد:

پل سرخ  كهنه سفيد چارقد لاكي        تو بيو تيم بنشين نيخم خوراكي

برگردان : با گيسوان قرمز و روسري سفيد و چارقد لاكي رنگ در كنارم بنشين ديگر به هيچ چيز حتي خوراك و غذا هم نياز ي ندارم .

از خود گذشتگی عاشق در اشعار لری بسیار نمایان است آنجا که می گوید:

چی بالن یه بال بزن بیو سر لونت        جون م  و عمر م بیا سر جونت

یاد آور شعر نظامی از زبان مجنون در عشق به لیلی است که:

از عمر من آنچه هست برجای                  بستان و به عمر لیلی افزای

یا آنجا که می گوید:

تیلم جای تیلت خم کور بگردم      قربون قد وبالات دورت بگردم

برگردان: چشمانم را به جای چشمهایت در حدقه ات می نشانم  و خودم با کوری زندگی مکنم.

دیدگان خود را نثار معشوق می کند و خود تاریک چشم ولی روشن دل به عشق خود ادامه می دهد.

اما مهمترین ویژگی شعر لری را می توان پیوند عشق و حماسه دانست همان مشخصه ی که وجود آن باعث زیبایی دو چندان داستان زال و رودابه در شاهنامه ی فردوسی است.

در شعر لری همیشه برنو بلند و پنج تیر پرون می نالند و اسب و مادیون می تازند.به این شعر دقت بفرمایید:

 تفنگ دردت به جونم            تفنگ بی تو نمونم 

  تفنگ تا تونه دارم غم ندارم ای برارم        رقیق روز روشن شو تارم

شاعر درد تفنگ را به جان می خرد و نمی خواهد بدون آن زنده باشد تفنگ برادر وفادر و رفیق شفیق شب های تار اوست.

در شعر لری عاشق همه چیز را فدای معشوق می کند به جز تفنگ و اینجاست که عشق مغلوب حماسه         می شود.

هر چی دارم قربونت غیر تفنگم       یه امشو مهمونتم سحر وجنگم

 چشم یار تفنگ است گیسوی او کمند است و تصنیف تیه کال برنو اوج این پیوند است. در اشعار لری هر جا سخن از یار است اسب و تفنگ هم به کار است.

چه خش اسب کهر دولول ته پر       بزنی کوک و تهی ری خدمت گل

برگردان: چه خوشایند است که با تفنگ دولول  و اسب کهر به شکار کبک و تیهو بپردازی و بعد بخدمت یار بروی.

وردارم پنج تیر پرون برم ومازه بزنم          کوک من بال سی یار تازه

برگردان: تفگ پنج تیرم را بردارم و بر فراز تپه ها بروم  و کبک در حال پرواز را برای محبوب  تازه وصال شکار کنم.

برای عاشق و حماسه ساز لر بسی خوشایند است اگر ابزاز جنگش را معشوقه به دستش دهد که از دید روانشناسی قابل توجه است.

گل بیا زنارمه شال و قطارم        مردن بند تشی ننگه وبارم

برگردان: مردن در بستر و کنار آتش بر ای من ننگ آور است ای یار تفنگ و قطار فشنگ من را برایم بیاور.

بیو من ایلمون با زین و اسبم      بده برنو طلام ای در ودسم

برگردان: ای دختر به ایل بیا واسب زین کرده ی مرا با خود بیاور و برنوی طلاییم را تو به دستم بده

نقش حماسه در فرهنگ لر تا جایی است که داماد لر برای رو نمایی عروس به او خنجر مرصع هدیه می دهد.

من دس آقا دوماد خنجر دونه نشون       دادشه دس عروس گو بگرش سی ری گشون

در دست داماد خنجری دانه نشان است آن را به عروس می دهد و می گوید این را برای رونمایی بپذیر.

همچنین نقش کل در اشعار حماسی لری  نیز از این منظر قابل توجه است. مرد از زن می خواهد در           هنگامه ی رزم کل بزند و این کل مارشی است که جنگجوی لر را به هیجان می آورد چنانکه از زبان خان بختیاری  شیر علی مردان خطاب به همسرش آمده که:

 بی عروس تو کل بزن تا م کنم جنگ                    شمشیرم و گل زنم سی ایل چار لنگ

یا جای دیگری در تصنیف کر بختیاری آمده که :

قطارانه پر بکن بنشین بر سنگ         سه تا کل با یک بزن گوتم بکن بنگ

برگردان :قطار تفنگت را از فشنگ پر کن  و در کنار یک سنگ پناه بگیر و با کل زدن برادرت را خبردار کن.

 

حماسه ساز لر عاشق کل است تا جایی که در هنگام مرگ این کل خوابش را آرام می سازد.

دودری بشکن بیو و سرمزارم       کل بزن سرو بخون واکن قطارم

برگردان: ای دختر روانه شو و برسر مزارم بیا  کل بزن  و سرود بخوان و شال و قطارم را باز کن

یل شعر لری کر بی دا است یعنی پسری که مادری ندارد تا در سوگ او بنالد  به همین سبب هم نگرانی ندارد و شجاعتش دو چندان می شود.

کر بی دا ایخوم برنو سر شون          نبینه دشمنون پشتش به میدون

 پسر بی مادر  و شجاعی می خواهم که تفنگ برنو بر شانه هایش حمایل باشد و دشمن نتواند عقب نشینی او را ببیند.

اشعار حماسی لری بسیار زیاد  و قابل توجه هستند البته خلاف حماسه های ملی که معمولا عنصر تخیل  و وجود قدرت های ماورایی  و شکل داستانی  مهمترین ویژگی آنهاست  اشعارحماسی لری  واقعیت دارند  و عنصر تخیل در آنها کمتر دیده می شود. در لرستان" ترانه دایه دایه وقت جنگ" ،" تفنگ دردت به جونم" در اشعار بختیاری ترانه ی "جنگ جنگه  ترک جنگ سی م ننگه" اشعار مربوط به دلاوری های شیر علی مردان خان بختیاری و دیگر دلاوران بختیاری مانند "صیدال" همچنین تصنیف "مر جنگ مر جنگه خدا دونه جنگ تفنگه" و در اشعار حماسی بویر احمد می توان به اشعار  مربوط به دلاوری های کی لهراسب  و میر غلام می توان اشاره کرد . سعی می کنم در آینده چند نمونه را جهت آشنایی عزیزان در این وبلاگ بیاورم.