تاثير فضاي بومي بر چهره پردازي هاي احمد محمود
احمد محمود، بزرگترين نويسنده ي خوزستاني است كه داستانهايش روايتگر فضاي بومي همه ي جنوب، به ويژه خوزستان است. داستانهاي محمود با نگاهي جامعه شناسانه به زندگي محرومان و كارگران جنوب نگاشته شده اند؛ در داستانهايش رئاليسمي وهمناك و سياه، نزديك به ناتوراليسم نگاري چوبك ديده مي شود؛ او در داستانهايش جنوبي ويران را تصوير مي كند كه بجاي نخل هاي آن، دودكشهاي سربي رنگ سر به آسمان كشيده اند؛ وضع بد كارگران و روستائياني را مي نگارد، كه با آواز دهل شنيدن از دور خوش است، فريب ظواهر صنعت جنوب را خوردند و به شهرهاي صنعتي مهاجرت كردند اما يا دست از پا درازتر برمي گشتند ويا دربدترين وضعي، نابود مي شدند.
محمود در اغلب داستانهايش از فضاي بومي و طبيعت جنوب و صنايع آن بهره گرفته وبه آنها پرداخته است. اغلب شخصيت هاي داستانهاي محمود را كارگران، روستائيان و مردمان محروم تشكيل مي دهند.
بايد گفت كه محمود در اغلب داستانهايش از تجربيات ملموس خود استفاده كرده است؛ ردپاي زندگي شخصي اش را مي توان در داستانهايش ديد؛ چرا كه محمود هم خود به كارگري و مشاغلي از اين نوع پرداخته و هم مدتي را در روستاها لرستان، درميان روستائيان به قصد ايجاد شركت هاي تعاوني روستايي، مي گذراند كه نمود آنرا بويژه در داستان در سايه سپيدارها مي توانيم ببينيم.
محمود، قيافه ي شخصيت هايش را متناسب با طبيعت جنوب توصيف مي كند. اغلب شخصيت ها، سياه، آفتاب سوخته و زمخت هستند؛ قهرمانان غالباً داراي سبيل پهن و كلفت مي باشند.
چلاب در داستان آسمان كور، اين گونه توصيف مي شود: «چلاب ريزه نقش بود با پوستي سوخته و نگاهي به تيزي نگاه عقاب و فرز بود وجرئت شيطان درياها را داشت و جسارت كوسه را.» ( زايري زير باران ص 61)
مرد داستان مصيبت كبكها، چنين معرفي مي شود: «مرد دراز بود و استخواني، خميده با پوستي آفتاب سوخته و نگاهي همچون نگاه اسب، كبود، نجيب و بردبار.» (همان ص 5)
ممدو در داستان آسمان آبي دز چنين توصيف مي شود: «پشت سرش ممدو بود كه سيه چرده بود وبا قامتي پهن و بدقواره.» (غريبه ها و پسرك بومي ص 61)
سوري در داستان پسرك بومي، اين گونه معرفي مي شود « سوري با چشمان آب چكان و انبوه موي سياه و در همش و پوست سوخته اش كناردكان نانوايي ايستاده بود.» (همان ص 173)
قهرمان ها، با هيكلي تنومند و سبيل پهن توصيف شده اند؛ نعمت، درداستان غريبه ها، ياغي بزرگي است كه اين گونه معرفي شده است « نعمت جلو چشمش بود، نگاه تيزش، قامت ميانه اش، ابروان به هم پيوسته تا سبيل بزرگ و چانه ي پهن و محكمش.» (غريبه ها و پسرك بومي ص 17)
درکتاب باورهای مردم لرستان و ايلام آمده است: ابروي به هم پيوسته نشانه ي مردانگي است. احساس مي كنم محمود به اين موضوع واقف بوده است، به علاوه كه مدتي را هم در روستاهاي لرستان گذرانده و در ضمن ازلحاظ فرهنگي و نژادي مردم خوزستان و لرستان بسيار به هم نزديكند.
اسكندر درهمين داستان همدست نعمت است؛ جسد او اين گونه توصيف شده است: «صبح كه شد جسد اسكندر رو گذاشته بودن به تماشا، و دزع با اون سبيل گنده و سينه ي پهن.» ( غريبه ها و پسرك بومي ص 21)
موسي سر ميداني، بزن بهادر داستان شهر كوچك ما، با سبيلي انبوه توصيف شده است: « لبان كلفتش زير سبيل انبوهش پنهان مي شدند.» (همان ص 116)
در كنار اين مردان كارگر و آفتاب سوخته، فرنگي ها، معمولاً چاق و كوتاه قامت توصيف مي شوند كه نويسنده قصد دارد از اين رهگذر رفاه و راحتي فرنگيان را دركنار بدبختي و آوارگي كارگران نشان دهد.
فرنگي داستان پسرك بومي، اين گونه معروف مي شود: « هنوز مرغداني آن فرنگي چاق و كوتاه قامت كه هميشه يك بند عرق مي ريزد و نفس نفس مي زند و هيچوقت نمي خندد تمام نشده است. » ( همان ص 166)
فرنگي داستان آسمان آبي دز، اين گونه توصيف مي شود: « زير سايبان يك از طاق نماهاي طبقه دوم فرنگي چاقي ايستاده بود كه بزرگش عرق كرده وبود و شلوار كوتاه جين سفيدش خيش شده بود.» (همان ص 51)
در داستانهاي محمود در بسياري از موارد قيافه هاي افراد به عناصر بومي مانند نخل، كوسه، زنبور سرخ و ماهي تشبيه شده اند. اين ويژگي را با بسامدي كمتر در داستان هاي ناصر موزن هم مي توان ديد:
« سر كوچك ياقوت تكان خورد و پوزه ي پهنش كه به پوزه ي كوسه مي ماند تكان مي خورد.» ( غريبه ها و پسرك بومي ص 39)
« پوزه ي پهن ياقوت كه به پوزه ي كوسه مي ماند گرسنگي كشيده مي نمود.» (همان ص 51)
رواي داستان بود و نبود، لغزندگي بازوي معشوقه اش را به ماهي تازه تشبيه كرده است. «كتاب را گذاشتم روي ميز و بازويش را كمي عرق كرده بود و مثل ماهي تازه سفت و لغزنده بود گرفتم.» (زايري زير باران ص 16)
راوي داستان چشم انداز، دهان همزادش شب پرده را به دهان ماهي تشبيه كرده است: «دهانش مثل ماهي صيد شده كه رو ماسه هاي خشك افتاده باشد باز بود و لبهايش مي لرزيد.» (غريبه ها و پسرك بومي ص 147)
زبان زن داستان خانه اي بر آب به مار آبي تشبيه شده است.
«سقز زن به سقش چسبيده و حالا زبانش مثل مار آبي سرمازده و بي خطري تو دهانش مي گشت.» ( همان ص 160)
« و زبان زن كه مثل مار آبي سرمازده به دنبال سقز مي گشت يك لحظه سقز را رها كرده بود.» (همان ص 164)
در چند مورد پوزه ي نور محمد مفتش به پوزه ي توره تشبيه شده است كه از جانواراني است كه در جنوب بسيار ديده مي شود. « فهميدم كه چرا نو محمد مفتش با آن چشم هاي ني ني اش و پوزه ي درازش كه به پوزه ي كوره مي ماند هميشه دور و برخانه ي ما پلاس است.» (همان ص 111)
در چند مورد چهره ي افراد در سرخ مو را به زنبور سرخ تشبيه كرده است كه متاثر از فرهنگ و فضاي بومي است .
در داستان از دلتنگي كاظم به زنبور سرخ تشبيه شده است « كاظم مثل زنبور سرخ بود و تيز بود و مويي قرمز داشت. » ( زايري زير باران ص 135)
سارقي كه در آسمان آبي دز، ياقوت را از پشت مي زند نيز به زنبور شبيه شده است: « ناگهان از پشت يكي از كومه هاي روهم ريخته، جوان سرخ رويي كه به تيزي زنبور بود و موش قرمز بود سر راهشان سبز شد.» ( غربيه ها و پسرك بومي ص 88)
تشبيه به نخل هم در چهره پردازي هاي محمود ديده مي شود.
در شهر كوچك ما مرد قاچاقچي همدست آفاق به دار بلند نخل تشبيه شده است. « مردمي كه قامتش به دار بلند نخل مي ماند پريد تو تشاله و راند به طرف رودخانه.» ( همان ص 111)
مرد داستان مصيبت كبكها، سايه قامتش به داربلند نخل تشبيه شده است. «حالا مرد ايستاده بود وسايه اش روديوار به دار بلند نخل مي ماند.» (زايري زير باران ص 9)
تاثير گرما بر قيافه ها باعث شده كه محمود آنها را به مس گداخته تشبيه كند.
رنگ پوست بازوي زن داستان وقتي تنها هستم نه، مانند مس توصيف شده است.
« رنگ پوست بازويش كه انگار مس گداخته بود و همراه لرزش فرمان مي لرزيد منتقلم كرد كه دريا بوده است.» (غريبه ها و پسرك بومي ص 133)
سرطاس باغبان پير داستان پسرك بومي نيز به رنگ مس است:
« سرطاس باغبان پير به رنگ مس صيقل زده بود و قطرات درشت عرق روپيشانيش كه پخ بود، شيار بسته بود.» (همان ص 166)